گنجور

 
مجذوب تبریزی

باز راهم به در خانه خمار افتاد

گذرم باز به آن مخزن اسرار افتاد

جام می در نظرم چون گل شاداب نمود

نگهم باز به آن گلشن بی‌خار افتاد

شکر و صد شکر که دل حلقه مستان جنون

شور دیوانگیم باز به پرگار افتاد

گرمی مغ‌بچه نازم که به افسوس لبش

آب آتش شد و برجان خریدار افتاد

روشن آن آتش گلگون که غم دل را سوخت

خنک آن آب گوارا که به بیمار افتاد

باده نوشان خرابات مگو کم‌کارند

فرصت عیش به دست همه بسیار افتاد

چون تو ای شیخ بسی منکر می را دیدیم

سبحه بگستت و ردا گم شد و دستار افتاد

به تکبر مگذر از در می‌خانه عشق

که به این در همه را در همه جا کار افتاد

همه را در رهش افتاد کهی(؟) در کار است

هر که هموار نیفتاد به آزار افتاد

برهمن را مگر از زلف بتان نیست خبر

که به کارش گره از حلقه زنار افتاد

از در میکده مجذوب به جایی نروی

بارها بر در این خانه مرا کار افتاد