گنجور

 
مجذوب تبریزی

گر تیرگی بصر نباشد

جز روی تو در نظر نباشد

آن جا که تویی تمام هستی است

این جا که منم اثر نباشد

مجذوب تو بحر و بر نداند

در راه تو خشک و تر نباشد

بی‌فیض به جوی خشک ماند

چشمی که ز گریه تر نباشد

هرگز به نظر تو را نیارند

گر اشک تو در نظر نباشد

در دهر عزیز کی کنندت

تا رنگ تو هم‌چو زر نباشد

آیینه برت نهند هر صبح

تا آه تو بی اثر نباشد

مفتاح گشایش سعادت

جز آه دم سحر نباشد

دریاب شماره نفس را

شاید نفس دگر نباشد

با نیت خیر کن توکل

تا در سفرت خطر نباشد

پوشیدن عیب خود هنر نیست

نیکوتر از این هنر نباشد

مجذوب زبان و دل یکی کن

تا حرف تو بی‌اثر نباشد

 
 
نظامی

هرچ آن طلبی اگر نباشد

از مصلحتی به در نباشد

سعدی

تا حال مَنت خبر نباشد

در کار مَنت نظر نباشد

تا قوت صبر بود، کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد؟

آیین وفا و مهربانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
صوفی محمد هروی

چون از تو مرا به سر نباشد

جز تو هوس دگر نباشد

صد جان بکنم فدای رویت

ای جان جهان مگر نباشد

دریاب که ز انتظار چیزی

[...]

واقف لاهوری

آن را که قدم ز سر نباشد

در کوی شما گذر نباشد

مانند تو ای پسر چراغی

در دودهٔ بوالبشر نباشد

گفتی که فلان چه حال داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه