گر تیرگی بصر نباشد
جز روی تو در نظر نباشد
آن جا که تویی تمام مستی است
این جا که منم اثر نباشد
مجذوب تو بحر و بر نداند
در راخ تو خشک و تر نباشد
بیفیض به جوی خشک ماند
چشمی که ز گریه تر نباشد
هرگز به نظر تو را نیارند
گر اشک تو در نظر نباشد
در دهر عزیز کی کنندت
تا رنگ تو همچو زر نباشد
آیینه برت نهند هر صبح
تا آه تو بی اثر نباشد
مفتاح گشایش سعادت
جز آه دم سحر نباشد
دریاب شماره نفس را
شاید نفس دگر نباشد
با نیت خیر کن توکل
تا در سفرت خطر نباشد
پوشیدن عیب خود هنر نیست
نیکوتر از این هنر نباشد
مجذوب زبان و یکی کن
تا حرف تو بیاثر نباشد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هرچ آن طلبی اگر نباشد
از مصلحتی به در نباشد
تا حال مَنت خبر نباشد
در کار مَنت نظر نباشد
تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟
آیین وفا و مهربانی
[...]
چون از تو مرا به سر نباشد
جز تو هوس دگر نباشد
صد جان بکنم فدای رویت
ای جان جهان مگر نباشد
دریاب که ز انتظار چیزی
[...]
کاریش به خیر وشر نباشد
درکار کسش نظر نباشد
بیزحمت و دردسر چه جاییست
جایی که در آن بشر نباشد
کآنجا که در آن بشر نهد پای
بیزحمت و دردسر نباشد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.