مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۴۶

گر تیرگی بصر نباشد

جز روی تو در نظر نباشد

آن جا که تویی تمام مستی است

این جا که منم اثر نباشد

مجذوب تو بحر و بر نداند

در راخ تو خشک و تر نباشد

بی‌فیض به جوی خشک ماند

چشمی که ز گریه تر نباشد

هرگز به نظر تو را نیارند

گر اشک تو در نظر نباشد

در دهر عزیز کی کنندت

تا رنگ تو هم‌چو زر نباشد

آیینه برت نهند هر صبح

تا آه تو بی اثر نباشد

مفتاح گشایش سعادت

جز آه دم سحر نباشد

دریاب شماره نفس را

شاید نفس دگر نباشد

با نیت خیر کن توکل

تا در سفرت خطر نباشد

پوشیدن عیب خود هنر نیست

نیکوتر از این هنر نباشد

مجذوب زبان و یکی کن

تا حرف تو بی‌اثر نباشد