گنجور

 
مجذوب تبریزی

اشک عاشق بر رخش چون سیم و زر دارد نمود

سیم و زر هر جا که باشد در نظر دارد نمود

بی‌گرفتاری دلت را از گشایش بهره نیست

این گره در زلف خوبان خوب‌تر دارد نمود

چون دل روشن به زلف دل‌ستانی نسپرم

من که دانم شمع در شب بیش‌تر دارد نمود

گریه وقت سحر را از تو در دم می‌خرند

گوهر قلتان شبنم در سحر دارد نمود

می‌نماید از جبین صبح سیمای اثر

ناله‌ای سرده به مطلب تا اثر دارد نمود

تا توانی از سفر تحصیل روی تازه کن

چهره خورشید دائم از سفر دارد نمود

دیده پرخون کن چو ساغر تا ببوسی لعل یار

چشم من در بزم مستان چشم تر دارد نمود

غنچه خسب کنج غم را در جهاد آرزو (؟)

نقش پهلو هم‌چو ترکش در کمر دارد نمود

هر طرف کوی سعادت در میان افکنده‌اند

نام اگر خواهی در این میدان هنر دارد نمود

تیره‌دل را شهرت از اسباب رنگین است و بس

پای طاووس از نمود بال و پر دارد نمود

خون دل مجذوب در مژگان مستان خوش‌نماست

نخل باغ عاشقان هم با ثمر دارد نمود