گنجور

 
مجذوب تبریزی

فروغ همت خم را نه ساغر نه سبو دارد

در این می‌خانه هر کس جا به قدر آبرو دارد

بیا در گوشه می‌خانه ما مشق همت کن

شراب است آن که دائم آدمی را سرخ‌رو دارد

ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دل ها را

خدا خیرش دهاد این شیوه را ساقی نکو دارد

دل آزاری مکن یا با خدای خویش یک‌رو کن

که آه گرم از هر دل که خیزد رو به او دارد

نداری گر زبان پاییزبانی عرض مطلب کن

خموشی هم در این درگاه راه گفت‌وگو دارد

ز هر دل شاه‌راهی تا دیار دوست می‌بینم

ولی عاشق ره بسیار نزدیکی به او دارد

بجو چندان که خود آید به دست آن گوهر نایاب

به جستن گر چه نتوان یافت اما جست‌وجو دارد

نمی‌دانی جنون آیینه دل را چه می‌سازد

نمی‌گویم چرا دیوانه با خود گفت‌وگو دارد

سراسر گشته‌ام بازار پر از هیچ دنیا را

هوس دکان رنگینی ز خوان آرزو دارد

به دشمن تا نماید جوهرت چون تیغ عریان شو

که جوهر تیغ را در هر مصافی سرخ‌رو دارد

اثر مجذوب مال گریه وقت سحر باشد

که گوهر در جهان قیمت به قدر آب‌رو دارد

 
 
گوهر
نظیری نیشابوری

تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو دارد

گدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد

تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دان

که این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد

حرارت از برای گرمیم بسیار می باید

[...]

صائب

سر شوریده من هر نفس صد آرزو دارد

زهی ساقی که چندین رنگ می در یک کدو دارد

به این منگر که بر لب مهر آن خورشید رو دارد

که با هر ذره چون خورشید چندین گفتگو دارد

منم کز تشنگی آب از دم شمشیر می جویم

[...]

اسیر شهرستانی

نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد

نگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد

گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گردد

مگر در سر هوای غنچه خندان او دارد

شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستم

[...]

جویای تبریزی

کباب خود دلم را شعلهٔ آواز او دارد

چو شمع بزم پنداری که آتش در گلو دارد

نیندازد خدا با سخت رویان کار یکرنگان

که با آیینه هر کس روبرو گردد دورو دارد

بهاران آنچنان عشرت فزا آمد که زاهد هم

[...]

حزین لاهیجی

نیم ز افسردگی عاشق ولی دل یاد او دارد

شرابی نیست امّا این سفال کهنه، بو دارد

از آن ته جرعه ای کز ناز بر خاک ره افشاندی

هنوزم آرزو خوناب حسرت در گلو دارد

اشارت چیست؟ بسپارد به لب یا بشکند در دل؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه