گنجور

 
مجذوب تبریزی

آن زمان کاین فتنه‌ها در عالم ارواح بود

در دبستان جنون درسم هو الفتاح بود

پیش از آن کز قعر دریا خاک دل آید به دست

عشق هم دریا و هم توفان و هم ملاح بود

آن زمان غواص دل بودم که با صد آب و تاب

گوهر یک‌دانه‌ام در قلزم ارواح بود

پیش از آن کز آب حیوان خضر یابد کام دل

بزم روحم را خیال لعل جانان راح بود

تا گشاید عشق بر رویم در می‌خانه‌ها

سال‌ها ورد زبانم درد یا فتاح بود

صبح وصلم تا کند چاک گریبان آشکار

ورد صبحم سال‌ها یا فالق الاصباح بود

آگهی از راز افلاکم جنون آسان نداد

سال‌ها سرمشق عقلم نقش این الواح بود

گر جنون آغاز کرد از عقل جای شکوه نیست

این کتاب پرغلط کی قابل اصلاح بود

مدعی را یک خطا دور از در عزت نساخت

قلب و بی انصاف و ناخوش طینت شطاح بود

روزگاران بوده‌ام سوداگر بازار عشق

باب آن ناز و تکبر زاری و الحاح بود

در ازل هم با همین تیغ و زبان مجذوب ما

دشمان را آفت دل دوست را مداح بود