نیم ز افسردگی عاشق ولی دل یاد او دارد
شرابی نیست امّا این سفال کهنه، بو دارد
از آن ته جرعه ای کز ناز بر خاک ره افشاندی
هنوزم آرزو خوناب حسرت در گلو دارد
اشارت چیست؟ بسپارد به لب یا بشکند در دل؟
خروش دلخراشی بلبل ما درگلو دارد
ندارد طاقت هر شیشه دل، تاب فروغ او
شراب خام سوزی عشق در جام و سبو دارد
ببین صوفی وشم، دردی کش کوی خراباتم
ز می چون گل هنوز این خرقهٔ صد پاره بو دارد
سر انصاف اگر داری، بیا بنمایمت ناصح
که جیب دلق شیخ شهر ما صد جا رفو دارد
سر افسانه بگشا از نگاه آشنا رویی
لب خاموش عاشق با تو ذوق گفتگو دارد
دلم از عمر بی حاصل حزین افسرده خاطر شد
چراغ کلبهٔ ما، آستینی آرزو دارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر با مضامین عشق و افسردگی سروده شده است. شاعر از حالت دلbroken خود در عاشقانهای ناتمام میگوید و یاد معشوقش همیشه در دلش باقی مانده است. او احساس میکند که با وجود نبودِ شراب واقعی، هنوز هم از بوی خاطرات و احساساتش مست است. دل او نمیتواند تاب عشق را تحمل کند و غم و حسرت در گلو دارد. شاعر از صوفی و ناصح میخواهد که درک کند که عشق چقدر دردناک است و دل عاشق نیز از گفتوگو و حضور محبوبش شاداب میشود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که آنچه از عمرش به دست آورده، بیحاصل بوده و آرزوهایش هنوز روشنایی را در دلش نگه میدارند.
هوش مصنوعی: عاشق به خاطر غم و اندوهش نیمی از خود را از دست داده است، اما با این حال، دلش هنوز یاد او را گرامی میدارد. حتی اگر شرابی در کار نباشد، این کوزه کهنه بوی خوشی دارد.
هوش مصنوعی: از آن لحظهای که از سر ناز، جرعهای بر خاک افکندی، هنوز در دل من حسرتی عمیق وجود دارد که مانند خوابی تلخ در گلویم مانده است.
هوش مصنوعی: آیا منظور این است که احساسات را بر زبان بیاوریم یا در دل نگه داریم؟ بلبل ما فریاد دلسوزی دارد که در گلو حبس شده است.
هوش مصنوعی: هر دل شیشهای توان تحمل نور او را ندارد؛ شراب عشق که به مانند شعلهای سوزان است، در جام و سبو وجود دارد.
هوش مصنوعی: ببین عارفی را که در درد و رنج زندگی شبانهروزی کشیده است، من که در میخانهای هستم، هنوز همان بوی قیمتی و خوش را از لباس پارهپارهام احساس میکنم.
هوش مصنوعی: اگر انصاف داری، بیا و به من نشان بده که مشاور ما، لباس پاره و رفو شدهای دارد که چندین جا وصله خورده است.
هوش مصنوعی: به آرامی رازهای عشق را فاش کن، زیرا چشمهای آشنای تو نسبت به زیباییات داستانهای زیادی دارند. حتی اگر لبهایت خاموش باشد، دل عاشق تو همیشه به گفتگو و بیان احساساتش مشتاق است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر عمر بیثمرش غمگین و ناامید شده است، مانند چراغی که در کلبهام روشن است و آرزویی دارد که به دست نیامده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو دارد
گدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد
تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دان
که این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد
حرارت از برای گرمیم بسیار می باید
[...]
سر شوریده من هر نفس صد آرزو دارد
زهی ساقی که چندین رنگ می در یک کدو دارد
به این منگر که بر لب مهر آن خورشید رو دارد
که با هر ذره چون خورشید چندین گفتگو دارد
منم کز تشنگی آب از دم شمشیر می جویم
[...]
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد
نگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گردد
مگر در سر هوای غنچه خندان او دارد
شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستم
[...]
کباب خود دلم را شعلهٔ آواز او دارد
چو شمع بزم پنداری که آتش در گلو دارد
نیندازد خدا با سخت رویان کار یکرنگان
که با آیینه هر کس روبرو گردد دورو دارد
بهاران آنچنان عشرت فزا آمد که زاهد هم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.