گنجور

 
مجذوب تبریزی

زنار طعنه خوبی بر آفتاب زده‌

ز لطف آمده با ذره‌ای شراب زده‌

گشوده دست و فلک را به چرخ آورده

فکند برقع و آتش به آفتاب زده‌

بهانه جوشد هر دم برای دیدن خویش

هزار بار بر آینه انتخاب زده‌

بنا بر آینه آب بسته عالم را

برای دیدن خود نقش‌ها بر آب زده‌

چه عشوه‌ها که نه در غنچه یاد داده به گل

چه طعنه‌ها که نه در پرده بر گلاب زده‌

چگونه عرض تمنای دل تواند کرد

لبی که بوسه بر این در به صد حجاب زده‌

عروج ناله مستان سینه‌صاف نگر

که پا به دوش دعاهای مستجاب زده‌

سری به جیب تفکر همیشه دارد عقل

مگر جنون به سرش تخته‌ یا کتاب زده‌

نشان گنج در این خاک‌دان گرفته سپهر

که خیمه بر سر این منزل خراب زده‌

به همت از دم عیسی گذشته چون مجذوب

به صدق هر که دم از مهر بوتراب زده‌

 
 
 
ابن یمین

سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زده

درآمد از در ابن یمین شراب زده

عرق نشسته ز می بر عذار نازک او

چنانکه بر ورق یاسمین گلاب زده

شکنج طره او بر رخش فتاده چنانک

[...]

حافظ

درِ سرایِ مغان رُفته بود و آب‌زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز تَرک کُله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

[...]

اهلی شیرازی

زهی ز عارض تو گلرخان حجاب زده

شکسته رنگ چو گلهای آفتاب زده

رخ تو گلشن حسن است و نرگس مستت

میان لاله و نسرین فتاده خواب زده

من از لب تو خرابم همآن دوای منست

[...]

شیخ بهایی

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیرو صلائی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله ضمه برسحاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته ی رحمت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شیخ بهایی
صائب

عرق به برگ گلت می دود شتاب زده

نگاه گرم که این نقش را بر آب زده؟

چه خانه ها که رساند به آب، طوفانش

رخی که از نگه گرم شد گلاب زده

ز خنده اش جگر آفتاب می سوزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه