گنجور

 
مجذوب تبریزی

نه سروت می‌توانم گفت نه ماه

به اقبالت نگاهم نیست کوتاه

برافکن پرده‌ تا دیگر ننازند

زمین و آسمان بر سرو و بر ماه

مه و خورشید را دیدم شب و روز

تو را هم دیده‌ام الحمد لله

اگر بارم دهی از دور گردم

و گر دورم کنی الحکم لله

به حمد الله ز یمن عشق دارم

جوانی و شراب و یار دل‌خواه

شراب و زاهدی هیهات هیهات

من و انکار می استغفرالله

بگیر از راستی بر کف عصایی

که این جا هر قدم چاهی‌ست در راه

سلیمانی کنی با خاتم دل

اگر سجعش بود الملک لله

مکن یک ساله راه هند را طی

به یک شب رو به اقلیم سحرگاه

بکش مجذوب می با خاطر جمع

که آمد مژده فتح شهنشاه