سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کف
سودهام برآستانش سر مرا بس این شرف
می بده ساقی که امد یار و شوق از کار رفت
چون دل خون گشتهام در خویش گنجد از شعف
گفتمش بنشین دمی گفتا تواضع بر کنار
گفتمش جان پیشکش گفتا تکلف برطرف
گفتمش راه وفا دور است گفتا لاتنم
گفتمش خوبان جفاکارند گفتا لاتخف
تا نشد ابر کرم چون چشم عاشق قطرهبار
گوهر قلتان نشد در یتیمش در صدف
سر به صحرا ده تو هم این عقل دوراندیش را
تا جنون درها گشاید بر رخت از هر طرف
خودپرستان را به آدم هیچ نسبت نیست نیست
با پدر هم سرکشند این جاهلان ناخلف
چشم بربند از حریصانی که با صد اضطراب
چشم بر گوی طلا دوزند مانند کشف
رو گدای پادشاهی شو که با صد احتشام
روز حشرت با کریمان جا دهد در پیش صف
گر به تحسینی دل مجذوب را آری به دست
مطلبت را از دم پاکان دهد شاه نجف


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.