گنجور

 
مجذوب تبریزی

سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کف

سوده‌ام برآستانش سر مرا بس این شرف

می بده ساقی که امد یار و شوق از کار رفت

چون دل خون گشته‌ام در خویش گنجد از شعف

گفتمش بنشین دمی گفتا تواضع بر کنار

گفتمش جان پیشکش گفتا تکلف برطرف

گفتمش راه وفا دور است گفتا لاتنم

گفتمش خوبان جفاکارند گفتا لاتخف

تا نشد ابر کرم چون چشم عاشق قطره‌بار

گوهر قلتان نشد در یتیمش در صدف

سر به صحرا ده تو هم این عقل دوراندیش را

تا جنون درها گشاید بر رخت از هر طرف

خودپرستان را به آدم هیچ نسبت نیست نیست

با پدر هم سرکشند این جاهلان ناخلف

چشم بربند از حریصانی که با صد اضطراب

چشم بر گوی طلا دوزند مانند کشف

رو گدای پادشاهی شو که با صد احتشام

روز حشرت با کریمان جا دهد در پیش صف

گر به تحسینی دل مجذوب را آری به دست

مطلبت را از دم پاکان دهد شاه نجف