گنجور

 
مجذوب تبریزی

سر مه دیده شد از آمدنت کرد طریق

می‌روی باز خدا هم‌ره و توفیق رفیق

از ازل تا به ابد قافله پیوسته به هم

تا که را فکر و خیال تو شود یار و رفیق

آن چنان رو که دعای همه کس با تو بود

دور رفتن ز رفیقان نبود شرط طریق

تا به زلفت نزند محو زنخدان تو دست

نیست ممکن که برون آید از آن چاه عمیق

چون کمر بس که به فکر کمرت پیچیدم

کرده دیوانه و شوریده‌ام آن فکر دقیق

حکم بر رد و قبول همه کس کار تو نیست

به گمان جزم مکن آن چه نداری تحقیق

عقل مضطر شود از معجزه سحرگداز

از دلایل همه جا بس بودت این تصدیق

تندخو خوار نشیند همه جا بر سر خار

تو که عزت طلبی در همه جا باش خلیق

خاطرت را همه جا شاد کن از نیت خیر

تا به هر کار چو مجذوب دهندت توفیق

 
 
گوهر
جامی

رهروی خوش سخنی گفت ز پیران طریق

کاولین شرط درین راه رفیق است رفیق

طالب صحبت رندان شو و توفیق ادب

از خدا خواه که الله ولی التوفیق

چون به نظاره ساحل گذری خنده زنان

[...]

فضولی

گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق

بطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق

شده ام کم شده رادی سرگردانی

هست امید که راهی بنماید توفیق

ای که در ساحل راحت ز سبک بارانی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فضولی
صفی علیشاه

بر عنادش همه بستند کمر ز اهل طریق

او نفرمود بر اینگونه خصومت تصدیق

گفت من شاه دوکونم نشوم عبد فریق

دریم رحمت من خلق دو کونند غریق

گردوایی کند اظهار غرض بهر علیق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه