گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

سرشک لعل من حاصل گل آزار می آرد

گهر می ریزم و سنگ ملامت بار می آرد

شکست از دیده ی بدخورد جامم این سزای او

که صحبت را ز خلوت بر سر بازار می ارد

شراب تلخ با محبوب سیم اندام نوشیدن

فرح دارد ولی تلخی صد آن مقدار می آرد

مکن عیب من از مستی و سربازی که عشقست این

که گردن بسته شیران را به پای دار می آرد

بسا مرد سلامت رو که بهر یکزمان مستی

شرابش موکشان در خدمت خمار می آرد

بجان بخشی من آن کس که دایم می کند انکار

اگر یک جرعه می نوشد روان اقرار می آرد

فغانی ماه شبگرد تو شب از عین عیاری

گذر در چشم بیخواب و دل بیدار می آرد