دلربایی که به جز لطف نباشد کارش
صبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
روشن آن چشم که یارش نگذارد از چشم
خرم آن دل که هوادار بود دلدارش
آن مفرح که هلاک طلبش خضر بود
چون مسیحا نشود از دل و جان بیمارش
یار ما عاشق آیینه معشوق نماست
دل صافی اگرت هست بکن در کارش
کی ز رخساره به یک سو فکند برقع ناز
تا مقابل نشود چشم و دل بیدارش
صافدل ناشده بیجا نشوی منکر عشق
کیمیا گر چه نهای هرزه مکن انکارش
راشک از سفر مملکتی میآید
که تهی دست غنیتر شود از بازارش
آن چه بندد دهن خصم زبان خوش توست
هر که افسون بودش حفظه چه بیم از مارش
خاکساری نه حصاریست که آید به نظر
سایه بر تارک گردون فکند دیوارش
تو همین معجر و دستار ز هم فرق مکن
مرد آن است که مردانه بود اقرارش
باز مجذوب به رویت در دلناله گشود
کار میآید از او هان نکنی بیکارش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سرو را پای بگل می رود از رفتارش
واب شیرین ز عقیق لب شکربارش
راهب دیر که خورشید پرستش خوانند
نیست جز حلقه ی گیسوی بتم زنارش
هرکرا عقل درین راه مربّی باشد
[...]
گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش
جان نو داد بمن صورت معنی دارش
بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال
دست تقدیر بصد لطف زده پرگارش
بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست
[...]
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بِکُشَند
خواجه آن است که باشد غَمِ خدمتکارش
جایِ آن است که خون موج زَنَد در دلِ لعل
[...]
جان هوادار تو شد، فاش مکن اسرارش
دل به سودای تو افتاد، گرامی دارش
عشق یاغی شد و با ما سر غارت دارد
وصل را گو که: عنایت کن و وامگذارش
مبتدی را بکرم جرعه تصدق فرما
[...]
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
انکه خیاط برد پارچه از رووارش
پنبه حلاج چرا کم نکند از کارش
رخت را زود مدر دیر مپوسان در چرک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.