گنجور

 
مجذوب تبریزی

بیار ساقی از آن آفت خمار و عبوس

که تابد از دل مینا چو شمع از فانوس

چه دید ساقی ما از بط شراب که باز

رقم به خون کبوتر کشید و چشم خروس

به کام دل گرد از عمر خویش تا گریی

ز دست ساده‌رخی ساغری بگیر و ببوس

به نام نیک چو زاهد زیاده ننگ مکن

بیا به کوی خرابات و سیر کن ناموس

حساب سال جهان را به روز طفلان پرس

چه شد به چشم تو آراست خویش را چو عروس

مشو فریفته این عروس شوهر‌کش

که کام از او نه تهم‌تن گرفت و نه کاووس

شمار فرصت امروز کار فردا نیست

که نیست کار تو فردا جز آه یا افسوس

از آن به فکر فرورفته خواجه تا داند

چه شد خزینه قارون و گنج دقیانوس

بلند مرتبه هرگز کسی به مکر نشد

به آسمان نتوان رفت کی‌کاووس

دلی بجوی که چون نی تمام ناله بود

نه آن که هست پرآوازه و تهی چون کوس

رسید وقت که مجذوب باز با دل شاد

رخ نیاز بساید به خاک خطه توس

 
 
 
منوچهری

زده به بزم تو رامشگران به دولت تو

گهی چکاوک و گه راهوی و گهی قالوس

وطواط

بزرگوار جهان ، شمس دین ، بزرگ کریم

تویی ، که هست به تو بیضهٔ هدی محروس

رفیع قدر ترا آفتاب برده سبق

عریض جاه تو بر روزگار کرده فسوس

به یک نظر تو ببینی هزار علم دقیق

[...]

ادیب صابر

تو را خرامش کبک است و کشی طاووس

مثل زنند ز حسنت همی به روم و به روس

همای فاخته مهری، تذرو طوطی لفظ

گرفته دوری سیمرغ و زینت طاووس

ز چهره تو فزون گشته باغ را دیدار

[...]

ناصر بخارایی

نماز شام که بر وفق رأی بطلمیوس

برفت خور به زمین همچو گنج دقیانوس

طلوع کرد نجوم از مطالع اقبال

به جستجوی مه عید عالمی جاسوس

نمود ماهچه از سطح لاجوردی چرخ

[...]

ابن حسام خوسفی

بیا به میکده بفروش خرقهٔ ناموس

ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس

حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند

به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس

فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه