دلربایی که به جز لطف نباشد کارش
صبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
روشن آن چشم که یارش نگذارد از چشم
خرم آن دل که هوادار بود دلدارش
آن مفرح که هلاک طلبش خضر بود
چون مسیحا نشود از دل و جان بیمارش
یار ما عاشق آیینه معشوق نماست
دل صافی اگرت هست بکن در کارش
کی ز رخساره به یک سو فکند برقع ناز
تا مقابل نشود چشم و دل بیدارش
صافدل ناشده بیجا نشوی منکر عشق
کیمیا گر چه نهای هرزه مکن انکارش
راشک از سفر مملکتی میآید
که تهی دست غنیتر شود از بازارش
آن چه بندد دهن خصم زبان خوش توست
هر که افسون بودش حفظه چه بیم از مارش
خاکساری نه حصاریست که آید به نظر
سایه بر تارک گردون فکند دیوارش
تو همین معجر و دستار ز هم فرق مکن
مرد آن است که مردانه بود اقرارش
باز مجذوب به رویت در دلناله گشود
کار میآید از او هان نکنی بیکارش