گنجور

 
مجذوب تبریزی

صیقل مرأت دل صهبای گلفام است و بس

کیمیای خوش‌دلی در حقه جام است و بس

گفته‌ای می‌آیم و از بوسه کامت می‌دهم

خوش‌دلم با آن که دانم محض پیغام است و بس

آن چه عمری بی‌بدل را می‌شود نعم البدل

باده گل‌گون و معشوق گل اندام است و بس

می به دست آور که اینک روزگار از دست رفت

غبن فاحش پیش مستان غبن ایام است و بس

نیست آسان از ریا خود را مبرا ساختن

این هنر مخصوص رند دردی‌آشام است و بس

خط آزادی به دستت در گرفتاری دهند

دانه آسوده کی در حلقه دام است و بس

حرص دنیا را ز آسایش نباشد بهره‌ای

نشئه کردار این می تلخی کام است و بس

پر نزد مرغ نگاهت در فضای کوه قاف

خود نظر شکی مگو عنقا همین نام است و بس

نیست مجذوب تو را از غیر چشم التفات

می‌پرستان را نظر بر رحمت عام است و بس

 
 
گوهر
میلی

حاصل ما از نوید وصل، پیغام است و بس

کار او از پخته‌کاری وعدهٔ خام است و بس

داد دشنامِ دعاگویان، نمی‌داند که ما

مدعایی کز دعا داریم، دشنام است و بس

خوشدلم کز زهر ناکامی نباشد بهره‌مند

[...]

صائب

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس

چشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
جویای تبریزی

معنیی گر هست با رند می آشام است و بس

چشم بیداری و به عالم گر بود جام است و بس

جاده ها دور از خرامش سینه چاک افتاده اند

کامیاب از پای بوس او لب بام است و بس

بهر دولت بگذرانی از چه بی آرام عمر

[...]

بیدل دهلوی

از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس

بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس

مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن

گوش‌مینا حلقه‌ای گر دارد آن جام است وبس

تا نفس باقی‌ست نتوان بست بال احتیاج

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه