گنجور

 
وفایی مهابادی

گوشهٔ چشم توام گوشه نشین کرد ز خود

معنی گوشه نشین هر که نداند این است

من چه دانم به جگر گاه مرا دست که زد

این قدر هست که سرپنجهٔ او خونین است

شرح گریان ز غم زلف تو ناید به قلم

ماجرای من سودازده صد چندین است

خواستم از دهنش بوسه، به تیغم زد و گفت:

هر که بی جا بزند حرف، سزایش این است

من فدای قدم آن که دلم داد به دوست

مرده را هر که کند زنده مسیحا این است

گر به تیغم بزنی دست ندارم زلبت

چه کنم جان من آخر، نه که جان شیرین است؟

عرق روی تو بر گردن تو ریخته است

یا که با صبح بهار آمده این پروین است