گنجور

 
شمس مغربی

می حدیثی از لب ساقی روایت می کند

باده از سرمستی چشمش حکایت میکند

از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شد

قصهمستان مگر تا چون سرایت میکند

در بدایت داشت جانم مشتی از جام لبش

در نهایت زان سبب میل بدایت میکند

دست زلفش گشت در تاراج ملک جان دراز

این تطاول بین که در شهر ولایت میکند

شکر ها دارد دلم از لعل شکر بار او

گرچه از زلف پریشانش شکایت میکند

چشم مست دلنوازش بین که در مستی خویش

جانب دلرا رعایت تا چه غایت میکند

این کفایت بین که پیش خدمت جانان بصدق

هر که یکدل می بود جانان کفایت میکند

هر کسی دارن از بهر حمایت جانبی

مغربی را چشم سرمستش حمایت میکند

آنکس که نهان بود ز ما آمد و ما شد

وانکس که ز ما بود و شما ما و شما شد