گنجور

 
قطران تبریزی
 

هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بود

او برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود

من بچشم یار از آن خوارم که ارزان یافتست

چون ببینی خواری هرچیز ز ارزانی بود

بر جفای صد شبش ناید پشیمانی شبی

بر وفای یک شبش صد شب پشیمانی بود

چون مرا شادان ببیند جفت غمگینی شود

چون مرا غمگین ببیند یار شادانی بود

تا بود یاقوت رمانی مر او را کان در

جزع من پر در و پر یاقوت رمانی بود

جان برنج اندر ز درد دل گرفتاری بود

تن بدرد جان ز درد اندر گروکانی بود

تا نباشد پیش چشم من بخانه در مقیم

چشم من چون جشمه باشد خانه ام خانی بود

در دل من عشق او دائم با فزونی بود

در دل او مهر من دائم بنقصانی بود

سرو دیدستی که بارش ماه گردونی بود

ماه دیدستی که قدش سرو بستانی بود

هست چون روز زمستانی شب وصلش مرا

روز هجرانش چو شبهای زمستانی بود

تا زمستان اندر آمد شب چنان بالا گرفت

کانکه در وصلش بود شبهای هجرانی بود

کوهسار اکنون پر از کافور قیصوری بود

شاخسار اکنون پر از لؤلؤی عمانی بود

لاله زیر خاک تا یکچند متواری بود

خاک زیر برف تا یکچند پنهانی بود

باد چون سوهان شده است و آب چون سندان شده است

باد سوهانی بود چون آب سندانی بود

گوسفند و هیزم و گندم همی باید مرا

ور می روشن بود میری و سلطانی بود

گرچه این دشوار یابد هرکسی بوالیسر اگر

دست بگشاید ببخشش بس بآسانی بود

آفتاب مهتران دهر استاد خطیر

آن که دشمن در همی زو جفت پژمانی بود

اوست بی همتا و هرگز خلق بی همتا بود

اوست بی ثانی و هرگز خلق بی ثانی بود

گنج و ملک شاعران و زائران آباد از اوست

کرچه گنج و ملک دشمن زو بویرانی بود

او همه دانست و داند هرچه خواهد بود و هست

اینچنین باشد کسی کش فر یزدانی بود

او بدان نیکی که دادش کرد کار ارزانی است

نیکی آنکس را دهد یزدان که ارزانی کند

فیلسوفان جهان عاجز شدند از شعر او

شعر بردن نزد او ما را ز نادانی بود

شعر او پیش آورم با شعر استاد عرب

پیش از آن کو را بطبع اندر سخندانی بود

شعر او طبعی است و آن او همه طمعی بود

شعر او نامی است و آن او همه نانی بود

تا نگوید کس مرا کان نیکتر باشد از این

کو خراسان دیده باشد یا خراسانی بود

تا بماند قصه نوح و سلیمان در جهان

عمر او نوحی بود نامش سلیمانی بود