گنجور

شمارهٔ ۷۷

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد

بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد

شیرین لب او تا که به گفتار درآمد

عالم همه پر ولوله و شور و فغان شد

چون عزم تماشای جهان کرد ز خلوت

آمد به تماشای جهان جمله جهان شد

هر نقش که او خاست بر آن نقش برآمد

پوشید همان نقش و بدان نقش عیان شد

هم کثرت خود گشت درو واحد خود دید

هم عین همین آمد و هم عین همان شد

جائی همه اسم آمد و جایی همگی رسم

جائی همه جسم آمد و جائی همه جان شد

هم پرده برانداخت ز رخ کرد تجلّی

هم پرده خود گشت و پس پرده نهان شد

ای مغربی آن یار که بی نام و نشان بود

از پرده برون آمد و با نام و نشان شد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی