گنجور

شمارهٔ ۷۳

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

جانم از پرتو روی چنان میگردد

که دل از آتش او آب روان‌میگردد

هرچه پیداست نهان میشود از دیده جان

چون بر آندیده جمال تو عیان میگردد

هر که از تو اثر نام و نشان می یابد

از خود او بی اثر و نام و نشان میگردد

چون ز جان، جان جهان جمله نهان گشت بکل

آنچه جان طالب آنست، همان میگردد

دل چو کَونی است که اندر خم چوگان ویست

روز و شب بیسر و بی پای از آن میگردد

حسن مجموع جهان در نظرم می آید

چونکه بر روی تو چشم نگران میگردد

چو بتم گه بلطافت نظری می فکند

ز لطافت تن من جمله چو جان میگردد

گرچه پیداست رخ دوست چو خورشید ولی

هم ز پیدائی خود باز نهان میگردد

آنکه او منعقد جان و دل مغربی است

مغربی در طلبش گرد جهان میگردد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور