گنجور

شمارهٔ ۲۳

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

ساقی باقی که جانم مست اوست

باده در داد کان بیرنگ و بوست

بی دهن جان باده را در کشید

کاو منزه از خم و جام و سبوست

نور می در جان و در دل کار کرد

نار وی در استخوان و مغز و پوست

دیدم از مستی چو مستی را قفا

عالمی را بی قفا دیدم که روست

چون حجاب ما یقین شد مرتفع

هردو عالم را بکل دیدم که اوست

مهر بکد آنرا که ذره خواندمی

بحر بود آنرا که می گفتم جوست

زشت و نیکو می نمود اما نبود

هر کرا من گفتمی زشت و نکوست

هر کرا دشمن همی پنداشتم

آخرالامرش چو دیدم بود دوست

مغربی چون اختلافی نیست هیچ

رو زبان درکش چه جای گفتگوست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور