گنجور

 
امیر حسینی هروی

ای گرامی گوهر عالی نسب

دانش آموز و شناسائی طلب

رهنمایانی که بینا بوده اند

هم بدانش راه حق پیموده اند

مردم دانش ورای عالمست

دیو مردم هم ز نسل آدمست

ای بداغ جهل خود را سوخته

جز فراموشی دلت ناموخته

سر برآر از خواب نادانی خویش

تا نمانی در پریشانی خویش

خالقی کز هر دو کونت برگزید

نی برای خواب و خوردت آفرید

در پی دانش رو ای فرزانه مرد

نیست عذری رو بنادانی مگرد

مردهٔ جهلی چه سود آب و گلت

علم خوان تا زندگی یابد دلت

علم باید تا عمل گنجی بود

زانکه بی دانش عمل رنجی بود

علم بنیاد است و طاعت خانۀ

بی اساسی کی بود کاشانۀ

چیست دانش آنکه تن بیرون بری

تا بدانی کز همه نادان تری

چون بنادانی خود دانا شوی

روکنی بر تخت خود والا شوی

مردم از گفتن نبیند جز زیان

دانش اندر دل بود نی در زبان

گر عمل با علم تو پیوند نیست

جبه و دستار دانشمند نیست

خنده دیو است بیدانش عمل

شحنه شیطان بود مرد جدل

قیل و قالت ره ندارد هیچ سوی

معرفت حاصل کن ای بسیار گوی

گر تو علم صورتی داری بسی

بر لب دریای علمی چون خسی

در ره معنی اگر دانا شوی

چون صدف در قعر این دریا شوی

علم صورت پیشه آب و گلست

علم معنی رهبر جان و دلست

آنچه نگذارد تو را جز سوی دوست

مغز دانش آن بود بگذر ز پوست

جهد میکن تا ز خود یابی خبر

واجب این علمست اگر داری خبر

گر بجهد اینجا رسانی منزلت

آنچه مقصود است گردد حاصلت

کار دل باشد همه کشف و عیان

شرح این معنی نگنجد در بیان

حالتی از غیب غیب آید پدید

جز بذوق این حرف را نتوان شنید

گنج پنهانست علم معنوی

در تو آید چون ز خود بیرون شوی

علم تو معلول را در بر کشد

دفتر مقبول را خط درکشد

اول از علم شریعت بهره گیر

طفل را نبود غذائی به ز شیر

علم کسبی گر نباشد حاصلت

علم میراثی نیاید در دلت

زبده علمت حصول دین بود

اطلب العلم ای پسر در این بود

بندگی طاعت بود پندار نی

علم دانستن بود گفتار نی

 
sunny dark_mode