گنجور

 
شمس مغربی
 

منم مست از لب ساقی نه از می

کز آن لب میکشم جام پیاپی

من از گفتار مطرب در سماعم

نه از آواز چنگ و ناله نی

بجان، من زنده چون باشم که جانم

ندارد زندگی یک لحظه بی وی

الا ای آفتاب سایه گستر

مگردان روی را از جانب فی

تو خورشیدی و من سایه از آنرو

گهی لاشی شوم از وی گهی شیء

زمانی در پیم‌آیی چو خورشید

زمانی آیمت چون سایه از پی

بسان سایه ام‌ای مهربانان

گهی میگستری گه میکنی طی

نیابد بیتو عالم مغربی را

که مجنون را غرض لیلی است از حی