گنجور

 
شمس مغربی
 

ای آفتاب رویت هرسو فکنده تابی

وی از فروغ مهرت هر ذرّه آفتابی

از کیست قدر رویت چون نیست غیر تو کس

هر لحظه در لباسی هر لحمه در نقابی

ساقی و باده چون نیست الّا یکی پس از چه

در هر طرف فتاده مستی است از شرابی

دست تو در گل ما مهر تو در دل ما

نوریست در ظلامی، گنجی است در خرابی

چون کس نبود جز تو در عرصه دو عالم

کز وی کنی سوالی او را دهی جوابی

در آینه نظر کرد روی تو دید خود را

خویشتن درآمد هرلحظه در عتابی

با عکس خویش میگفت هر ساعتی حدیثی

با نفس خویش میکرد هر لحمه‌ای خطابی

ای آفتاب تابان در مغربی نظر کن

کز روی تست عکسی وز مهر توست تابی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.