گنجور

 
شمس مغربی
 

آنکه عمری درپی او میدویدم سو‌بسو

ناگهانش یافتم بادل نشسته روبرو

آخرالامرش بدیدم معتکف در کوی دل

گرچه بسیاری دویدم از پی او کو‌بکو

دل گرفت آرام چون آرام جان در بر گرفت

جان چو جانان را بدید آسوده گشت از جستجو

ایکه عمری آرزوی وصل او بودت چرا

از پی آن آرزو نگذشتی از هر آرزو

تابکی سرچشمه خود را بگِل انباشتن

جوی خود را پاک کن تا آیدت آبی بجو

آب حیوان در درون وانگه برای قطره ای

ریخته در پیش هر دانا و نادان آبرو

مطرب آن مجلسی خود را مکن هر جا گرو

طالب آن باده بشکن صراحی و سبو

ناظر آن منظری بردار از عالم نظر

عاشق آن شاهدی بردار چشم از غیر او

نیست بی او چونکه نائی روی از وی برمتاب

بی رویت چون نیست آبی دست را از وی مشو

دارم از دل سرفرازی کاو ز عالی همتی

درد و عالم جز بقدسش سر بکس نارد فرو

مغربی چون آفتاب و مشتری در جَیب جست

باید اکنون سر بجَیب خویشتن بردن فرو