گنجور

 
کمال خجندی
 

گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو

کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو

گفتم آن موی میان هیچ است هیچ ار بنگری

گفت اگر دلبستگی داری بدو هیچش مگو

گفتمش آن رنگ و نکهت در گل مشک از چه خاست

گفت هر یک برده اند از روی و مریم رنگ و بو

گفتمش دل فکر روی و رای قدت می کند

گفت این رائیست عالی و آن دگر فکر نکو

گفتم از چاه زنخدان تو دل در حیرتست

گفت از رفتند بسیاری درین حیرت فرو

گفتم ار با دیده بگشایم چه باشد راز دل

گفت پیش مردمت ترسم که ریزد آبرو

گفتم از مهر رخت کی دل تهی سازد کمال

گفت آن ساعت که سازد چرخ از خاکش سبو