گنجور

 
ناصر بخارایی

آرزو دارم که با او باده نوشم رو به رو

جان به لب آمد، به کامم بر نیامد آرزو

پای او بوسم چو زلف و می‌نهم سر بر زمین

من که با تاج سلاطین سر نمی‌آرم فرو

بر میان او ببندم چون کمر خود را به زر

تا همه اسرار پنهان فاش گردد مو به مو

زلف او خواند سراسر حال بخت من به من

اشک من گوید یکایک درّ وصف من به او

پیش ازین چون خاک ره بودم ولی اکنون چو باد

می‌روم بی پا و سر بر یاد رویش کو به کو

شیشهٔ ناموس ناصر گر برون آید درست

توبه از عشق تو روزی، سنگ آید بر سبو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو

کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو

گفتم آن موی میان هیچ است هیچ ار بنگری

گفت اگر دلبستگی داری بدو هیچش مگو

گفتمش آن رنگ و نکهت در گل مشک از چه خاست

[...]

ناصر بخارایی

عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گو

خاک ره بودم ز اول، کرد اشکم رو به رو

از دهانش فاش کن راز وجودم یک به یک

وز تن من گوش کن اسرار زلفش مو به مو

اشک می‌آید ز چشمم، لاله می‌روید ز رخ

[...]

شمس مغربی

آنکه عمری در پی او می‌دویدم سو‌ به سو

ناگهانش یافتم با دل نشسته روبه‌رو

آخرالامرش بدیدم معتکف در کوی دل

گرچه بسیاری دویدم از پی او کو‌ به کو

دل گرفت آرام چون آرام جان در بر گرفت

[...]

جامی

کرد تهمت حاسدی کز شهر یاران کهن

می رود جامی ز بس آزارهای نو به نو

بخردی گفتا چو نقد عمر خود یعنی سخن

می گذارد پیش ما هر جا که خواهد گو برو

چون ز کنجد روغن صافی تمام آمد برون

[...]

مشاهدهٔ ۱۲ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
اهلی شیرازی

شاهدان عهد ما در عهد و پیمان و وفا

سست تر از بند شلوارند پند از من شنو

قید شاهد نیست جز مهر درش چون در گشود

هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه