گنجور

 
شمس مغربی
 

از خانقه و صومعه و مدرسه رستیم

در کوی مغان با می و معشوق نشستیم

سجّاده و تسبیح به یک سوی فکندیم

در خدمت ترسا بچه زنّار ببستیم

در مصطبه ها خرقهٔ ناموس دریدیم

در میکده ها توبهٔ سالوس شکستیم

از دانه تسبیح شمردن برهیدیم

وز دام صلاح و ورع و زهد بجستیم

در کوی مغان نیست شدیم از همه هستی

چون نیست شدیم از همه هستی، همه رستیم

زین پس مطلب هیچ زما دانش و فرهنگ

ای عاقل هشیار که ما عاشق و مستیم

ما مست و خرابیم و طلبکار شرابیم

با آنکه چو ما مست و خراب است خوشستیم

المنته لله که ازین نفس پرستی

رستیم بکلی و کنون باده پرستیم

تا مغربی از مجلس ما رخت بدر برد

او بود حجاب ره ما رفت برستیم