گنجور

شمارهٔ ۱۰۸

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش

نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش

کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی

که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش

ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم

که در چشمم نمییابد بغیر از چشم جادویش

فروغ نور رخسارش مرا شد رهنمون ورنه

کجا پی بردمی سویش ز تاریکی گیسویش

از آن در ابروی خوبان نظر پیوسته میدارم

که در ابروی هر به رو نمیبینم جز ابرویش

بیاض روی دلجویش بصر را نور افزاید

سویدا میکند روشن سواد خال هندویش

درختان جمله در رقصند و در وجدند و در حالت

مگر باد صبا بویی به بستان برد از بویش

به پیش مغربی هر ذرّه ای زان مغربی باشد

که از هر ذرّه خورشیدی نماید پرتو رویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فال حافظ