گنجور

 
لبیبی
 

کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد

آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد

گله دزدان از دور بدیدند چو آن

هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد

آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند

بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد

رهروی بود در آن راه درم یافت بسی

چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد

هرچه پرسیدند او را همه این بود جواب:

کاروانی زده شد کار گروهی سره شد