گنجور

 
ادیب الممالک

آن شنیدستم کز بیشه یکی شیر ژیان

پی نخجیر شتابان سوی دشت و دره شد

دید در دره یکی گاو نر زرین شاخ

که به گردن درش از سیم یکی چنبره شد

گاو ماهی را سنبیده سمش مهره پشت

گاو گردون را شاخش ز بر کنگره شد

زور خود را کم ازو دید و پی حیلت و فن

فارس فکرتش از میمنه در میسره شد

مشورت با خرد افکند که استاد خرد

اولین پیرو بهین ذات و مهین جوهره شد

پس به دستور خرد در بر گاو آمد و گفت

ای‌که روشن ز جمال تو مرا منظره شد

باش مهمان من امشب به کباب بره‌ای

که به خوان تو ابا نقل و می و شب‌چره شد

گاو از ساده دلی خورد فریب دم خصم

غافل از کید و فسون و حیل قسوره شد

گفت سمعا و قبولا تو چو شمعی و منت

برخی نور چو پروانه و چون شبپره شد

چون گذشتند از آن دره به راه اندرشان

بود رودی که بر آن رود یکی قنطره شد

گاو از قنطره در بیشه نگه کرد و بدید

ناری افروخته مانند دو صد مجمره شد

چارده دیگ به کار آمد با دهره و کارد

آنچه بایست بر او روشن از این پیکره شد

چون بدانست که با پای خود از بهر شکم

پای دار آمده و اندر شکم مقبره شد

زود برجست از‌آن قنطره در آب و گریخت

گفتی از دام به پرواز یکی قبره شد

شیر فریاد زد از پی که کجا؟ گفت آنجا

کز پدر پندی در خاطر من تذکره شد

شیر دانست که صید‌ش شده زین کید آگاه

پاره شد دام و گسسته حیلش یکسره شد

گفت ای‌جان و دلم برخی رویت برگرد

سوء‌ظن دور کن از خویش که کار تسره شد

گفت بیهوده مخوان قصه که گفتار دروغ

آشکارا ز زبان و دهن و حنجره شد

گاوم آخر خرم کز همه کس بارکشم

گاو کی همچون خران سخره هر مسخره شد

هر که این آتش و این دیگ ببیند داند

کشته خنجر بیداد تو غیر از بره شد

ابلهی خواست شش انداز کند هفت انداز

ناگه از سنگ قضا پنجره‌اش ششجره شد

هر که گردید اسیر شکم از بنده نفس

زاروز اراست اگر عمر و اگر عنتره شد

گفت سلمان که اگر داشت قناعت مهمان

به نمک ساختمی نی به کرو مطهره شد

شوربخت آنکه پی بره شود طعمهٔ گرگ

نیکبخت آنکه دلش خوش به پیاز و تره شد