گنجور

 
کوهی

دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت

جان ز فیض روی آن مه روی پروردن گرفت

آفتاب لایزالی برد پی در شرق و غرب

دل که در آغوش جان این ماه پروردن گرفت

بسکه در خودعاشق است آن آفتاب مه لقا

بوسه از لعل لب و رخسار او چیدن گرفت

از میان برخواستم تا آمدم اندر کنار

شب دلم با او یکی شد ترک ما و من گرفت

جان درآمد در خم زلفش بعیاری شبی

دل دلیری کرد در شب ترک ترسیدن گرفت

تا بدیدم خنده لعل لب یاقوت رنگ

جن برای قوت روح از دیده خونخوردن گرفت

سوختم در پیش شمع روی او پروانه وار

کز دم ما آتش اندر جان مرد و زن گرفت

از فغان و آه ما دوشینه در صحن چمن

مرغ شبخوان از درخت خویش نالیدن گرفت

یوسف روحم که در زندان جسم افتاده بود

شد بتخت مصر دل خوش ترک چاه تن گرفت

چون نسیم آنگل رو یافتم در بوستان

بلبل روحم روان در باغ پریدن گرفت

کوهیا پرواز کن بر آسمان چون آفتاب

تا نگویندت که او در خاکدان مسکن گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفت

دشمنان را دوست گشت و دوست را دشمن گرفت

گر شد از دستِ غمش پاره گریبانم چه غم

چون بدین تدبیر روزی خواهمش دامن گرفت

ز آن گرفتار بلا شد دل که خونم خورده بود

[...]

صائب تبریزی

خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت

زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت

سرمه چشم ملایک می شود خاکسترش

هر که را برق تمنای تو در خرمن گرفت

برنمی خیزد به تعظیم قیامت از زمین

[...]

واعظ قزوینی

مفت آیین سخا را کی توان دامن گرفت؟

داد حاتم گنجها از دست، تا دادن گرفت

نیست راهی ملک دولت را به از افتادگی

مصر را یوسف ز راه چاه افتادن گرفت

کی تواند تافت بازوی زبان قفل سکوت

[...]

سیدای نسفی

خلعت شادی خزان از قامت گلشن گرفت

خون بلبل غنچه بی باک را دامن گرفت

پرده شرم و حیا را زلف او در خون کشید

خط ز یوسف در لباس گرگ پیراهن گرفت

برق حسن او چو آه از حلقه آن زلف جست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه