گنجور

 
کوهی

روحم از عالم امر است و تن از عالم حق

جان ز لاهوت بود جسم ز ناسوت الحق

نکند درک حدیث من مجنون عاقل

زانکه باشد سخن سر معانی مطلق

جان چو نوح است ز طوفان بدن گریه کنان

هست در بحر حقیقت دل پرخون زورق

همه ذرات چو منصور اناالحق گویند

گرچه حلاج تو از گوش برآری زیبق

چون ترا معرفت علم نظر کشف نشد

ماند در علم نظر عقل تو جاهل احمق

در طریق نبوی سر حقیقت دریاب

نیست جز شرع نبی خانه دل را رونق

حکمت حضرت حق بین که جهانرا یکسر

کرد قایم به قضا منشی جانشان به نسق

باش در بحر وصال ازلی و ابدی

همچو کوهی ز وجود دو جهان مستغرق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

مجد دین سروَر و سلطان قضات اسماعیل

که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق

ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف

که برون رفت از این خانهٔ بی‌نظم و نسق

کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه

[...]

فضولی

باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق

کشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق

سالک راه ترا خون جگر زاد سفر

مصحف روی ترا پیر خرد طفل سبق

صفت حسن تو در صفحه ایام نیافت

[...]

سیدای نسفی

سیدا گشت چو طوطی به ثنایت ناطق

این تهیدست به درگاه تو نبود لایق

دید در کوی تو آن ماه و به صبح صادق

گفت جامی که تو دیوانه شدی ما عاشق

آشفتهٔ شیرازی

تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق

که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق

قامت معتدل وچهره گلناری تو

بزده از سرو و گل کشمر کابل رونق

برد با دست بلورین چو بلب جام شراب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه