دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
بخوان وصل خود بنشان پس ایمه همچو مهمانش
بمهمانی دل ما را نداری جز جگر خواری
چو پروانه از او کردی به شمع چهره بریانش
بیک حالت نه می بینم دل صد پاره را هر دم
چو زلف و خال خودداری کنی جمع پریشانش
چو خورشید از گریبان همه ذرات سر برزد
بغیر از او که می گردد بگرداگرد دامانش
بدزدی زلف او دلرا سحر بگرفت و درهم بست
چو کوهی با صبا شد دوش در صحن گلستانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی خود به معشوق اشاره میکند و به زیبایی و جذابیت او میپردازد. او بیان میکند که دلش در بند زلف معشوق است و نمیتواند از آن جدا شود. شاعر از احساسات عمیق خود صحبت میکند که چگونه دلش در کنار معشوق شاد و بیقرار است و به تصویر پروانهای میماند که به دور شمع میچرخد. او همچنین به زیباییهای طبیعی اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش فقط به یک نفر معطوف است، مثل خورشید که در همه جا میدرخشد. در نهایت، شاعر با توصیف زلف معشوق، احساس تسخیر و دوسوگرایی خود را نسبت به او به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: دل من به زلف تو گرفتار است، ای محبوب، ناراحتش نکن. نام تو را بخوان و وصالت را به من نشان بده؛ پس از آن مانند مهمانی در کنار تو بمانم.
هوش مصنوعی: در مهمانی عشق، چیزی جز آتش سوزان دل را نداریم. همچون پروانهای که به شمع نزدیک میشود و خود را در آتش میسوزاند، به خاطر زیبایی چهرهات به خطر میافتم.
هوش مصنوعی: در حالتی که نتوانم حالم را توصیف کنم، هر لحظه دل شکستهام را میبینم. اگر از زیباییهای خود، مانند زلف و خال، دست برداری، میتوانی این پریشانی را جمع کنی.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از دامن خود همه ذرات را با نورش روشن میکند، تنها آنهایی که به دور دامان او میگردند، از این روشنایی بهرهمند نمیشوند.
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیت موهای او دلها را تسخیر کرده و آن را به هم درهم میآمیزد، مانند کوهی که با نسیم صبا در باغ گلستان شب گذشته درهم تنیده شده باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.