گنجور

شمارهٔ ۹۸۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجی

ز عشق آب حیاتی ز عقل ملح اجاجی

درین مرقع اگر چون کلاه صاحب ترکی

ز قالب ارچه شوی دور بر سر همه تاجی

اگر به شیوه منصور دم زنی ز اناالحق

یقین شود دم آخر که چند مرده حلاجی

بعلم و عقل فرو ماندی از همه عجب است این

که فیل داری و اسب و پیاده چون شه عاجی

مگر دماغ تو صوفی به بانگ چنگ شود تر

که از قدح نکشیدی عظیم خشک مزاجی

درون دل بفروز ای خیال دوست که ما را

هزار درد اگرت هست ازو کمال مخور غمی

درین سراچه تیره تو نور بخش سراجی

چو درد دوست بود قابل هزار علاجی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید