گنجور

 
کمال خجندی
 

ز نشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندان

شکرست آن نه لب‌ها گهرست آن نه دندان

به دهان تنگ فرما که ز حقه مرهمی ده

چو به خنده تازه کردی سر ریش دردمندان

به غبار گرد روی تو خطی نوشته دیدم

که به حسن از آنچه بودی شده هزار چندان

قلم مصوران گو سر خود بگیر و میرو

نوبیا و صورت خود بنما به نقش‌بندان

به بتان آهنین‌دل نشوی دلا مقابل

که تو آبگینه داری و نبی حریف سندان

چو مجال بوسه افتاد به به نیاز صوفی

تو و آستین زاهد من و آستان رندان

ننهی کمال خود را ز سگان آستانش

که به پایه بزرگی نرسند خودپسندان