گنجور

 
کمال خجندی
 

زلف بر دوش آن پری در ماهتاب آمد برون

گونیا از سوی چین صد آفتاب آمد برون

دور سازم گفتم اشک از چشم تر با آستین

چشمه چندانی که کردم پاک آب آمد برون

میرود آهم به گردون تا ز دل خون می رود

دود از روزن ز خوناب کباب آمد برون

کاو کاو خرقهها کردند در دور لبش

ز آستین صوفیان جام شراب آمد برون

گر ز دل بیرون شد وینشست بر چشمم چه باک

بود گنج حسن از کنج خراب آمد برون

بوسه ها دادم حمایل را که از بهر رقیب

چون گشودم فال آیات عذاب آمد برون

تا نیفتد در دویدن پیش بالایشه کمال

از در خلوت به تعجیل و شتاب آمد برون