گنجور

 
کمال خجندی

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم

وره دیده خون افشان آن نیز روان سازم

در پای تو غلطیدن کاریست پسندیده

کاری که چنین باشد هر دم ز سر آغازم

گفتم که چه رسم است این بر روی تو برقع گفت

رسمیست بدو خواهیم کاین رسم براندازم

گر شمع رسد در تو بگدازمش از غیرت

باری چو همی سوزم مگذار که بگدازم

از ضعف چنان گشتم کاین قصه اگر گویم

همچون پشه در گوشت هم نشنوی آوازم

زلف تو به جان و سر بستست گرو با من

تا تو بری این بازی من کمتر از بازم

گر چشم کمال از تو بر جان و جهان افتد

با مردم دون همت من بعد نپردازم