گنجور

 
کمال خجندی
 

دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم

بار بر دل پای در گل دست بر سر داشتم

داده جان بر باد و برخاک درت بنهاده روی

دیده غرق آب و دل در عین آذر داشتم

بی فروغ شمع روی مجلس آرایت چو شمع

اشک چون سیم روان بر روی چون زر داشتم

در خیال لعل گوهر پوش لوء لو، پاش تو

دامن مژگان پر از یاقوت أحمر داشتم

تا سحر همچون کمال از انتظار وعده است

سر به زانو چشم برره گوش بر در داشتم