گنجور

 
کمال خجندی
 

به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیل

به شرط آنکه ستانند خون‌بها ز قتیل

متاع من سر و جان است و نیست لایق دوست

به دوستان چه فرستد کسی متاع قلیل

تنم گداخت چو شمع و دلیل ضعف دل است

عجب که پیش تو روشن نگشت ضعف دلیل

رقیب ساخت دو چشم ترم به زخم کبود

در دجله بود روان چشم من شد اکنون نیل

چه التفات محب را به بوستان نعیم

که دل ز روی تور باغیست بر زنار خلیل

به وصل صحبت یوسف عزیز من مشتاب

جمال بار نبینی مگر به صبر جمیل

کمال زلف بتان گر خیال می‌بندی

مرو به خواب که هندوستان ببیند فیل