گنجور

 
کمال خجندی
 

ای ورق گل بهشت از رخ نازکت خجل

لعل لب تو غنچه را کرده به خنده منفعل

تا نگرفت از رخت نسخة مصور صبا

صورت گل به هو ورق بر نکشه از آب و گل

من به هوای قامتت عمر دراز یافتم

زانکه همیشه کرده ام کسب هوای معتدل

بر درت آتش دلم رفت و بر گرفت دان

گر نرود به گرد آن آب دو دیده متصل

چشم تو چون کشد مرا نو به حلی طلب کنی

گر نکشد دوبارهام نیست به دوستی به حل

چون نرسیده رشته عمر به دور وصل تو

منت او چه میکشم گو اجلش ز هم گسل

دی به کمال گفته دل بر ما بیار و جان

سوی خودم نما رمی تا بروم به جان و دل