گنجور

 
کمال خجندی
 

آن شوخه به ما جز سر بیداد ندارد

با وعده دل غمزده شاد ندارد

کرد از من دل شیفت آن عهد شکن باز

آن گونه فراموش که کس باد ندارد

بلبل چه فرستد سوی گل تحفه که در دست

بیچاره به جز ناله و فریاد ندارد

بر عهد تو تکیه نتوان کرد و وفا نیز

کین هر دو بنانیست که بنیاد ندارد

هر دله که نپوشد نظر از گوشه آن چشم

مرغیست که اندیشه صیاد ندارد

تو جنگ میاموز بدان غمزه که آن شوخ

در فتنه گری حاجت استاد ندارد

بر حال کمال ار نکنی رحم عجب نیست

شیرین ز تجمل سره فرهاد ندارد