دل در کف بیداد تو جز داد ندارد
ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد
فریادرسی نیست در این ملک وگرنه
کس نیست که از دست تو فریاد ندارد
این کشور ویرانه که ایران بودش نام
از ظلم یکی خانه آباد ندارد
دلها همه گردیده خراب از غم و اندوه
جز بوم در این بوم دل شاد ندارد
هر جا گذری صحبت جمعیت و حزب است
حزبی که در این مملکت افراد ندارد
دل در قفس سینه تن مرغ اسیریست
کز بند غمت خاطر آزاد ندارد
عشق است که صدپاره نماید جگر کوه
اینگونه هنر تیشه فرهاد ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ظلم و ستمی که بر مردم ایران رفته است سخن میگوید. او بیان میکند که دلها پر از غم و اندوه شده و هیچ کس جز دادخواهی از ظلم تو توانی ندارد. همچنین از ویرانی کشور و خالی بودن آن از شادی و خوشحالی میگوید. در این سرزمین، احزاب و جمعیتهای واقعی وجود ندارند و هر قلبی در قفس رنج و غم اسیر است. شاعر عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میکند که میتواند سختیها را تحمل کند، اما در عین حال به شدت دردناک است.
هوش مصنوعی: دل من در دست بیرحمی تو چیزی جز فریاد و شکایت ندارد، ای عزیز، که هیچ کس جز تو اینگونه بیرحم نیست.
هوش مصنوعی: در این سرزمین کسی برای کمک وجود ندارد و اگر بود، هیچکس نیست که از دست تو شاکی باشد.
هوش مصنوعی: این سرزمین که زمانی به نام ایران شناخته میشد، به خاطر ظلم و ستم دیگران، اکنون هیچ خانهای آباد و سالم ندارد.
هوش مصنوعی: دلها از غم و اندوه به شدت ناراحت و پریشان هستند و تنها در این سرزمین هیچکس دلخوشی ندارد.
هوش مصنوعی: هر جا که بروی، صحبت از جمعیت و احزاب است، ولی حزبی که در این کشور وجود دارد، افراد و اعضای واقعی ندارد.
هوش مصنوعی: دل در سینه مانند پرندهای گرفتار در قفسی است که به دلیل غم تو، آزادی و آرامش را از دست داده است.
هوش مصنوعی: عشق آنقدر قوی و تاثیرگذار است که میتواند حتی سختیهای بزرگ مانند کوه را هم بشکند و خرد کند، به گونهای که هیچ ابزار یا هنری نمیتواند به این قدرت برسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن شوخه به ما جز سر بیداد ندارد
با وعده دل غمزده شاد ندارد
کرد از من دل شیفت آن عهد شکن باز
آن گونه فراموش که کس باد ندارد
بلبل چه فرستد سوی گل تحفه که در دست
[...]
آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد
آن کس که مگر عهد غمت یاد ندارد
دور از تو شبی نیست که این خسته مهجور
تا صبحدم از یاد تو فریاد ندارد
سرو ارچه به آزادی قدّ تو سرافراخت
[...]
از تفرقه پروا دل آزاد ندارد
از سنگ خطر بیضه فولاد ندارد
عام است به ذرات جهان نسبت خورشید
یک نقطه بیجا خط استاد ندارد
در خامه قدرت دو زبانی نتوان یافت
[...]
در جلوهگری چون تو کسی یاد ندارد
نادر بود آن شیوه که استاد ندارد
بی سعی تو گیراست خیال سر زلفت
این دام روان حاجت صیاد ندارد
هر عضو مرا طاقت صد داغ دگر هست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.