گنجور

 
کمال خجندی
 

چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را

که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را

به دوصد ادب برآن در چو خطاست برگذشتن

حرکات نامناسب ز چه رو بود صبا را

نشود ز گرد فتنه سر کوی دوست خالی

بدو زلف اگر بروبد همه عمر خاک پا را

شب و روز غیر دردی نخورم بر آستانت

که دوای خوبرویان نرسد من گدا را

چه دهی دلم که بخشم ز بلای خود امانت

به عطا مکن حوالت به بلا سپار ما را

چو بدست خویش تیغم بزنی دمی رها کن

که ز ساعدت بگیرم به حواله خون بها را

مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان

چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را