گنجور

شمارهٔ ۲۳۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت

به خنده نمکین شور در جهان انداخت

گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه

کمند زلف سوی ماه آسمان انداخت

چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرش

ز ساحریست به شب تیر پر نشان انداخت

به پسته دهنت جز سخن نمی گنجد

شکر به مغلطه خود را در آن میان انداخت

و چرا ز خوان جمالت نصیب من نرسید

خط تو کاین همه سبزی بروی خوان انداخت

بوقت بوس برد خجلت از گرانی خوبش

سری که سابه بر آن خاک آستان انداخت

کمال بر قدمت سر چگونه اندازد

ز دور هم نظری چون نمی توان انداخت



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید