دلم از دردِ فراق تو قوی افگار است
دیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است
ای که گفتی خبری از تو صبا برد ولی
مشکل این است که او نیز چو من بیمار است
دور از او کار من آسان بکن ای غم ورنه
زندگی بی شرفِ صحبت جان دشوار است
شور لعل تو از آن بر دل من شیرین است
که میان من و او حقّ نمک بسیار است
با همه چهره فروزی و صفا صورت چین
پیش رخسار تو نقشی ست که بر دیوار است
ای خیالی چو غم فرقت او را جز صبر
چارهای نیست، صبوری به غمش ناچار است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و حسرت جدایی معشوقش صحبت میکند. او میگوید که دلش از فراق معشوقش پژمرده و چشمانش در انتظار یاقوت معشوق است. شاعر به یادآوری میپردازد که کسی خبر معشوق را آورده، اما خود او نیز در غم است. او از غم و دلتنگیاش خواستار آرامش و آسان شدن زندگی بدون معشوقش میباشد. عشق و شوری که از یاقوت معشوقش دریافت میکند، شیرینتر از هر چیز دیگری است و در نهایت، شاعر به صبر به عنوان تنها راه مقابله با درد جدایی اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دل من از درد جدایی تو غمگین و پریشان است و چشمانم در آرزوی زیبایی و ارزشمندی تو همچون یاقوت، پر از حسرت است.
هوش مصنوعی: ای کسی که گفتی نسیم صبح خبری از تو آورد، اما مشکل اینجاست که آن نسیم هم مانند من گرفتار درد و بیماری است.
هوش مصنوعی: ای غم، اگر دور از او بگذاریم، زندگی برای من ساده میشود؛ و اگر نه، زندگی بدون صحبت و حضور او بسیار سخت و دشوار خواهد بود.
هوش مصنوعی: شور و هیجان عشق تو برای من بسیار دلپذیر است، زیرا بین من و تو رابطهای عمیق و محترم وجود دارد که باعث میشود این احساسات زندهتر شوند.
هوش مصنوعی: با وجود تمام زیبایی و صفای چهرهات، تصویری که در برابر تو قرار دارد شبیه به نقشی است که بر دیوار نقش بسته است.
هوش مصنوعی: ای خیال، در غم جدایی او هیچ چارهای جز صبر وجود ندارد و صبوری در برابر اندوهش ناگزیر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آرزومندی من خدمت و دیدار تو را
چون جفای فلک و محنت من بسیار است
تن من کز تو جدا ماند به نزد همه خلق
چون جهان پیش دل و چشم تو بی مقدار است
دلم از فرقت تو تنگ چو چشم مور است
[...]
هر که از درد تو محروم بود بیمار است
و آنکه داغ تو نه پر سینه او افگار است
دلم از ناوک آن غمزه شکایت نکند
که بر این خسته حق نعمت او بسیار است
گله از بار غم و بار سنم نیست مرا
[...]
اثری در قدح باده ز لعل یار است
قبلهٔ خسته دلان خاک درِ خمّار است
سخن عقل در این کوی ندارد وزنی
عشق از آن دل که در او عقل بود بیزار است
خبر از سوز دلم نیست کسی را چون شمع
[...]
بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است
در پی مطرب و می باش که کار این کار است
صف زده دردکشان پیش در میکده اند
زاهد صومعه را وقت پس دیوار است
رشته سبحه که از گوهر اخلاص تهی ست
[...]
بلبلی را که همین با گل بستان کار است
بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است
غرض از بودن باغ است همین دیدن گل
ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است
چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.