گنجور

 
ادیب صابر
 

آرزومندی من خدمت و دیدار تو را

چون جفای فلک و محنت من بسیار است

تن من کز تو جدا ماند به نزد همه خلق

چون جهان پیش دل و چشم تو بی مقدار است

دلم از فرقت تو تنگ چو چشم مور است

عیشم از دوری تو تلخ چو زهرمار است

بدل خواب و خرد در دل و در دیده من

شب و روز از غم دیدار تو خون و خار است

گوشم از گوهر الفاظ تو تا محروم است

همچو الفاظ تو چشمم همه گوهر بار است

گرچه یادم نکنی هیچ فراموش نه ای

که مرا با تو و یاد تو فراوان کار است

روزگارت همه خوش باد که بی دیدن تو

روزگار و سر و کارم همه ناهموار است