گنجور

 
خیالی بخارایی

دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت

مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت

با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح

هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت

بر باد رفت حاصل عمر عزیز من

زین غم که باد دامن زلفت چرا گرفت

دل را گرفت شحنهٔ عشقت به دست قهر

چون قلب بود آخر کارش خدا گرفت

در فنّ زهد بنده خیالی طریقه یی

زاین خوبتر ندید که ترک ریا گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

انوار وجه توست که ارض و سما گرفت

کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت

در نور مهر ذرهٔ‌ سرگشته محو شد

لاهوتی‌ئی ز های و هوی‌ات هوا گرفت

بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل

[...]

بابافغانی

از سرمه، نرگست همه رنگ حنا گرفت

در آب و گل کلاله شمیم صبا گرفت

در خواب عاشق آمدی و پای نازکت

چندان بدیده سود که رنگ حنا گرفت

بس نخل آرزو که زدم بر زمین دل

[...]

میلی

دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفت

سرمست در رسید و گریبان ما گرفت

گردید تیر غمزه مستش به خون من

هر چند دست او به شفاعت حنا گرفت

شب گفتم آن‌قدر سخن از بیخودی به یار

[...]

میرداماد

آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت

چون برق عشق بود که در آشنا گرفت

ای بس که در فراق تو از بخت واژگون

نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت

هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتاد

[...]

فصیحی هروی

از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت

سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت

نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار

سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت

بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه