گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

هیچ می‌دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است

زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است

کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد

چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است

هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می‌شود

خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است

بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد

ای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است

حیرت اندر خامهٔ نقاش بیچونست کو

راستی در نقش رویت داد خوبی داده است

از سرشکت آب رویم پیش هر کس زان سبب

بر دو چشمش جای می‌سازم که مردم زاده است

دست کوته کن چو خواجو از جهان آزاده‌وار

سرو تا کوتاه دستی پیشه کرد آزاده است

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

هادی صفری اقدم در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۳ نوشته:

حاشیه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
هادی صفری اقدم در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۴ نوشته:

حاشیه نوشتن که سخت نیست، بیایین من بنویسم: حاشیه حاشیه حاشیه
هاشیه هاشیه هاشیه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.